السيد الخميني

67

ديوان امام ( فارسى )

مستى عاشق دل كه آشفتهء روى تو نباشد دل نيست * آنكه ديوانهء خال تو نشد عاقِل نيست مستى عاشق دلباخته از بادهء توست * بجز اين مستيم از عُمر دگر حاصِل نيست عشق روى تو در اين باديه افكند مرا * چه توان كرد كه اين باديه را ساحِل نيست بگذر از خويش اگر عاشق دلباخته‌اى * كه ميان تو و او جُز تو كسى حايل نيست رهرو عشقى اگر خِرقه و سجّاده فِكن * كه به‌جُز عشق تو را رهرو اين منزل نيست اگر از اهل دلى صوفى و زاهد بگذار * كه جز اين طايفه را راه در اين محفِل نيست بر خَمِ طُرّهء او چنگ زنم چنگ‌زنان * كه جُز اين حاصِل ديوانهء لا يعقل نيست دست من گير و از اين خرقهء سالوس رهان * كه در اين خِرقه بجز جايگه جاهِل نيست عِلم و عِرفان بخرابات ندارد راهى * كه به منزلگه عشّاق ره باطِل نيست